مرایا روزه داری
براي ذخيره انرژي و جلوگیری از یبوست
شيده فتاحي، مسؤول واحد آموزش همگاني انستيتو تحقيقات تغذيه كشور
بعضي از روزهداران، بدون سحري روزه ميگيرند كه اين امر موجب ميشود نيازهاي تغذيهاي آنها تأمين نشود و در نتيجه ی كمبود بيش از حد انرژي و سوخت ناقص چربيها، تركيبات کتوني در بدن آنها ايجاد گردد كه منجر به ايجاد بوي بد دهان، سردرد و دردهاي عضلاني ميشود.
حذف وعده سحري سبب پايين افتادن قند خون (هيپوگليسمي) ميشود كه منجر به كاهش يادگيري، بيحوصلگي و خستگي ميشود. بنابراين مصرف سحري براي همه روزهداران بهخصوص نوجوانان در حال رشد ضروري است و سحري بايد شامل يك وعده غذاي كامل براي هر فرد باشد، زيرا در طول روز بدن به پروتئين نيازمند است كه ميتوان با قرار دادن گوشت، برنج، حبوبات و سبزيجات در سحري پروتئينهاي مورد نياز بدن را تأمين كرد.
اگر در ماه مبارك رمضان دچار يبوست هستيد، ميتوانيد از خورشتهاي ملين مثل خورشت آلو و ديگر خورشتهاي سبزيدار استفاده كنيد. خوردن انواع سبزيهاي خام و پخته و ميوههاي خيسانده مانند آلو و انجير به بهبود اين وضعيت كمك ميكند.
مصرف روغن زيتون به همراه سالاد نيز در پيشگيري از يبوست مؤثر است. خوردن چاي پر رنگ، قهوه و كاكائو موجب پيدايش حالت يبوست ميشود. مصرف آب كافي براي رفع يبوست و دفع سموم و مواد زائد بدن و انجام واكنشهاي بيولوژيكي داخل بدن مفيد است.
براي سلامت رواني
دکتر مصطفي نجفي، فوق تخصص روانپزشکي
روزهداري در بيماران مبتلا به افسردگي و بيماريهاي خفيف علاوه بر جنبههاي مذهبي، به عنوان يک شيوه ی روان درماني و تغيير رفتار محسوب شده و سلامت رواني آنها را تقويت میکند.
روزهداری همچنین قدرت اراده، تصميمگيري و توان اجرایی را نیز در آنها افزايش ميدهد. البته بيماران مبتلا به اختلالات رواني هنگام روزهداري، باید علاوه بر تغذيه ی مناسب، برنامهريزي خاصي براي مصرف داروهاي خود در افطار و سحر نيز داشته باشند.
در صورتي که بيماران روانی در مرحله ی بهبود، از تغذيه مناسب برخوردار نباشند از نظر مکانيسمهاي تطابق رواني ضعيفتر عمل کرده و به خوبي نميتوانند با تغييرات حاصله از نظر سبک زندگي روزانه در اين ماه کنار بيايند. در نتيجه با عود يا تشديد علائم بيماري مواجه ميشوند. به همين دليل توصيه ميشود اين قبيل بيماران از روزهداري مستمر يک ماهه خودداري کنند.
براي جلوگيري از ايجاد سنگ كليه
دکتر کيوان دادخواه، متخصص جراحي کليه
با توجه به اين که در ماه مبارک رمضان، افراد در معرض کم آبي شديد قرار می گیرند و مواد زائد با غلظت بالا در ادرارشان دفع ميشود، بنابراين در اين ماه براي پيشگيري از تشکيل سنگهای کلیه و دستگاه ادراري، بايد مبادرت به مصرف مايعات بيشتري در سحر و افطار کرد.
همچنين، افرادي که تشکيل سنگهاي ادراري در آنها فعال بوده و بيش از دو سنگ ادراري ظرف مدت 6 ماه داشتهاند يا هم اکنون داراي سنگ ادراري هستند، بهتر است موارد احتياط را در زمينه مصرف مايعات رعايت نمايند.
اما روزهداراني که فقط يک نوبت سنگ ادراري درمان شده داشتهاند، به شرط مصرف آب فراوان بين افطار تا سحر ميتوانند روزه بگيرند، هر چند تحت نظر بودن اين افراد توسط پزشک نيز بسيار ضروري است.
براي بيماران دیالیزی كليوي
دکتر بهروز برومند، فوق تخصص کليه
بيماران کليوي که تحت درمان دياليز قرار گرفتهاند، باید از روزه گرفتن خودداري کنند. با توجه به اين که بيماران دياليزي قدرت تطابق پرخوري و کمخوري را ندارند و بيشتر اوقات هم کماشتها هستند، از نظر پزشکی، قادر به روزه گرفتن نيستند.
براي سلامت گوارش
دکتر افرا درخشي، متخصص تغذيه
مصرف نان، پنير، سبزي و مايعات همراه خرما بهترين افطار به شمار ميرود و صرف شام براي جلوگيري از ولع پس از افطار، 2 ساعت بعد توصيه مي شود.
علاوه بر افطار، در سحری نيز خوردن غذاي کامل توصيه ميشود. خوردن غذاي سحر ضمن افزايش کارايي روزانه، از بروز صدمات سيستم عصبي، چشم و قلب جلوگيري ميکند.
سحري بايد شامل يک وعده غذاي کاملِ سبک و سرخ نشده باشد.
* مطالب مرتبط:
دانستنی های تغذیه در ماه رمضان
مصرف ميوه در سحري، از تشنگي جلوگيري مي كند
يک هفته برنامه ي غذايي براي سحري و افطار
روزه ، درمان بيماري هاي روح و جسم
مطلب پایانی
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه گوید از مدرس مدرسه غریبه بغداد علی بن الفارقی سوال کردم که آیا فاطمه راستگو بود پاسخ داد: آری. گفتم پس چرا ابوبکر در حالی که وی را راستگو میشمرد فدک را به وی برنگرداند؟
وی خندید و آنگاه سخن لطیف و زیبایی گفت (با این که مردی با شخصیت و وزین و محترم بود و کمتر شوخی مینمود) گفت اگر امروز به وی فدک را میداد و به مجرد شنیدن این موضوع که فدک از آن من است فدک را به وی باز میگرداند فردا به سراغش رفته و ادعا میکرد که خلافت از آن همسر اوست و ابوبکر وی را از حق رسمیاش باز داشته است و مسلم بود که ابوبکر در برابر وی هیچ عذری نمیتوانست بیاورد.
سادساً: حکمت ایجاب میکند که انسان حق غصب شده خویش را طلب نماید زیرا سرانجام کار از دو صورت بیرون نخواهد بود:
- یا این که در این تلاش و طلب پیروزی یافته و آنچه میخواهد به دست میآورد فنعم المطلوب و المراد که از این رهگذر به هدف خود از مبارزه و تلاش دست مییابد.
- یا این که در مبارزه توفیق نیافته و به مال خویشتن راه نمییابد و دسترسی پیدا نمیکند که در این هنگام ظلم را آشکار نموده و مظلومیت خویش را به مردم اعلان کرده و ثابت نموده که اموال وی به غصب از دستش بیرون کشیده شدهاند.
و در این صورت اخیر به خصوص اگر غاصب کسی باشد که ادعای صلاح و فلاح داشته باشد و تظاهر به دیانت و تقوا نماید، مظلوم وی را به گروهی فراوان از مردم شناسانده که در ادعای خویش مبنی بر دیانت و تقوا راستگو و صادق نیست.
سابعاً: افراد مکتبی و معتقد، از انواع وسیلههای مناسب برای جلب قلوب به سوی خود، استفاده مینمایند و از این انواع وسائل میتوان جلب قلوب را به وسیله مال یا اخلاق یا وعده و نظائر آنها نام برد، ولیکن بهترین وسیله و افضل آنان برای این منظور به خصوص در همه طبقات عبارتست از اظهار تظلم و مظلومیت. زیرا که قلبها متوجه مظلوم خواهد شد هر که باشد و از ظالم اشمئزاز و بیزاری خواهند جست حال ظالم هر که باشد.
ولی بهترین وسیله برای جلب قلوب عامه تظلم و اظهار مظلومیت است که وسیلهایست موفقیت آور و گوارا برای محقق ساختن اهداف افراد مکتبی یعنی کسانی که میخواهند در نفوس و ارواح مردمان از طریق جلب آنان به سوی خود، در آنان آگاهی ایجاد نمایند.
و در اینجا میتوان از اسباب و عوامل دیگری نام برد که البته ما مجال ذکر آنها را نداریم.
و به همین علل حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها برخاسته و به سوی مسجد پدرش رسول خدا روی آوردند تا این که حق خویش را مطالبه نمایند.
البته ایشان به منزل ابوبکر نرفتند تا در منزل وی با او گفتگو و مناظرهای در این مورد داشته باشند بلکه مکان مناسبتری را انتخاب فرمودند که عبارت بود از مرکز اسلامی در آن روز و محل اجتماع مسلمانان در آن زمان یعنی مسجد رسول الله صلی اله علیه و آله.
و به علاوه زمانی بس مناسب را برای رفتن به مسجد انتخاب فرمودند و آن زمانی بود که مسجد مملو از طبقات مختلف از مهاجرین و انصار بود و نیز بانوی بزرگوار اسلام به تنهایی روانه مسجد نگردیدند بلکه از منزل به سوی مسجد حرکت فرمودند در حالی که گروهی از زنان گرداگرد ایشان را فرا گرفته بودند.
و قبل از آن که ایشان به مسجد بروند محلی که قرار بود پاره تن رسول خدا در آنجا بنشیند مشخص گردیده و پردهای برای آن که حضرت پشت آن پرده بنشینند در آنجا آویخته بودند زیرا که ایشان مایه افتخار پردهنشینان و سرور زنانی هستند که در پوشاندن خود از نامحرمان مراقبت فراوان داشتند.
آنچه گذشت مسائلی بود فوق العاده مهم و ابوبکر نیز خود را آماده ساخته بود تا به احتجاج حضرت صدیقه گوش فرا دهد یعنی دختر کسی که میفرمود من فصیحترین مرد عرب هستم، یعنی بانویی که دانشمندترین بانوان جهان بود.
حضرت فاطمه زهرا خطبهای بالبداهه، منظم، مرتب، دور از هرگونه نقص و نارسائی کلامی، و منزه از مغالطه و کجروی ایراد فرمودند و بدون آن که به زشتگویی و بدگویی و زیادهگویی متوسل شوند، و از آنچه که با شخصیت عظیم و برجسته و مقام بلند پایهشان منافات داشت اجتناب ورزیدند.
این خطبه و سخنرانی درخشان به عنوان معجزهای باقی و جاودان بر بزرگواری و شخصیت صدیقه طاهره فاطمه زهرا و برهانی نیرومند و روشن بر فرهنگ دینی و تربیت مذهبی ایشان، که حضرتش به فراوانی از آن بهرهمند بودند؛ به حساب میآید.
و اما از لحاظ فصاحت و بلاغت، شیرینی بیان، روانی منطق، قدرت استدلال، متانت و استحکام دلیل، منظم بودن کلام، ایراد انواع استعارات با کنایات سطح بالا، ثابت نمودن مقصد و تنوع و فراوان بودن موضوعات سخن؛ در حدی است که به راستی قلم به تنهایی نمیتواند وصف آن را جامع و کامل بیان کند و لذا ناچار است که از فکر و اندیشه خواننده یاری طلبیده و استعانت جوید.
حضرت صدیقه طاهره به سلاح براهین روشن و دلایل قوی و قاطع، مسلح بودند و مسلمانان حاضر در مسجد منتظر شنیدن سخن و کلام ایشان بوده و با اشتیاق فراوان انتظار مباحثهای را میکشیدند که تا آن روز نظیر و مانندش در تاریخ سابقه نداشت.
فاطمه زهرا سلام الله علیها در مکانی که برای ایشان در پشت پرده معین کرده بودند نشستند و شاید که این اولین باری بود که حضرت صدیقه پس از رحلت پدر بزرگوارشان رسول اعظم اسلام به مسجد میرفتند. پس تعجبی ندارد که مردم به شدت در اندوه فرو رفتند. در این هنگام ایشان نالهای شدید از دل برآوردند.
من که از بیان تحلیل آن ناله و گریه و میزان تاثیرش در مردم، عاجز و ناتوانم تنها یک ناله - بدون هیچ سخنی - عواطف مردم را به هیجان آورده و آنان را به گریه انداخت.
من نمیدانم این ناله کدام معانی و مفاهیم را در خود جای داده بود و چرا مردم را به گریه کردن تحریک نمود.
و آیا فقط یک ناله - آری فقط یک ناله میتواند چشمها را بگریاند و اشکها را جاری نماید و قلبها را آتش زند.
آری اینها معماهایی است که من حل آنها را نمیدانم و شاید که دیگری غیر از من بتواند این معماها را حل نماید.
منبع:
کتاب فاطمة الزهرا از ولادت تا شهادت، سید محمد کاظم قزوینی
چرا حضرت فاطمه علیهاالسلام فدک را مطالبه میفرمود؟

است گفته شود که سیده زنان عالم حضرت صدیقه طاهره از دنیا و زخارف آن دست شسته بودند و کسی که اینگونه دنیا را رها فرموده و از امور فریبنده آن دست شسته، چه باعث گردید که به این نهضت عظیم و سعی و تلاش پیگیر در طلب حقوق خود دست یازد؟
و سبب این اصرار و پیگیری در طلب فدک و اهتمام به باز پس گرفتن زمینها و درختهای نخل آن با وجود این که حضرت فاطمه زهرا به علت علو نفس و بزرگی مقام معنوی خویش هیچگاه از آن بهرهمند نمیشدند چه بود؟
و عاملی که باعث گردید سیده زنان جهان، خود را به این درد و رنج عظیم بیفکند و این مشکلات عدیده را بپذیرد تا آن که اراضی خود را مطالبه نماید چه چیز بود؟ و حال آن که میدانست که تلاشهایش به شکست منجر شده و نخواهد توانست مجدداً بر آن مکان و اراضی دست یابد و آن سرزمین را از چنگال غاصبان بیرون آورد.
اینها تصوراتی است که ممکن است پیرامون این موضوع در اذهان ایجاد گردد و اما در پاسخ باید بگوئیم که:
اولا: حکومت وقت به هنگام مصادره اموال حضرت فاطمه و آنها را (به اصطلاح عصر ما) در اختیار دولت در آوردن و به حساب دولت واریز کردن و به عنوان بودجه مملکت منظور کردن قصد و غرضش فقط تضعیف جناح اهلبیت بود و میخواستند که حضرت علی علیه السلام فقیر شده تا این که مردم گرد وی جمع نشوند و ایشان از نظر اقتصادی دارای وزن و شانی نباشد.
و این همان سیاستی بود که منافقان درباره رسول خدا اعمال کردند. آن وقت که گفتند به کسانی که نزد رسول خدایند انفاق نکرده و چیزی ندهید تا از اطرافش پراکنده شوند.
حق را باید طلب کرد و حق به خودی خود داده نمیشود. (حق گرفتنی است نه دادنی) پس انسانی که مالش را غصب کردهاند باید حق خود را طلب نموده و بستاند زیرا که حق اوست حتی اگر از آن مال بینیاز باشد و رغبتی به آن مال نداشته باشد و این مطلب هیچگونه منافاتی با زهد و ترک دنیا ندارد و هیچگاه در برابر غصب حق، سکوت نباید نمود.
ثانیاً: اراضی فدک کم بهره و کم ارزش نبود، بلکه عوائد و درآمد قابل ملاحظهای داشت. ابن ابی الحدید میگوید درختان نخل فدک مانند نخلستانهای کوفه در زمان ابن ابی الحدید بود.
شیخ بزرگوار مجلسی از کشف المحجة نقل میفرماید که عوائد و درآمد فدک بیست و چهار هزار دینار در هر سال بود و در روایتی دیگر آمده هفتاد هزار دینار و شاید که این اختلاف در این دو رقم مربوط به یک سال نبود بلکه در سالهای مختلف عواید فدک نیز مختلف میگردیده است.
به هر حال این مقدار درآمد سالانه مقدار قابل توجهی بود که چشم پوشی از آن از نظر هیات حاکمه آن روز صحیح و روا نبوده است.
ثالثاً: فاطمه زهرا علیهاالسلام به دنبال مطالبه فدک؛ مطالبه خلافت و حکومت برای امامش علی بن ابیطالب را مینمود همان خلافت و حکومتی که از آن پدر بزرگوارش رسول خدا صلی الله علیه و آله بود.
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه گوید از مدرس مدرسه غریبه بغداد علی بن الفارقی سوال کردم که آیا فاطمه راستگو بود پاسخ داد: آری. گفتم پس چرا ابوبکر در حالی که وی را راستگو میشمرد فدک را به وی برنگرداند؟
وی خندید و آنگاه سخن لطیف و زیبایی گفت (با این که مردی با شخصیت و وزین و محترم بود و کمتر شوخی مینمود) گفت اگر امروز به وی فدک را میداد و به مجرد شنیدن این موضوع که فدک از آن من است فدک را به وی باز میگرداند فردا به سراغش رفته و ادعا میکرد که خلافت از آن همسر اوست و ابوبکر وی را از حق رسمیاش باز داشته است و مسلم بود که ابوبکر در برابر وی هیچ عذری نمیتوانست بیاورد و باید که در هر مسالهای با وی همراهی میکرد زیرا برای ابوبکر ثابت بود که حضرت زهرا علیهاالسلام در آنچه ادعا کند راستگوست بدون آن که هیچگونه نیازی به اقامه و ارائه دلیل و شاهد باشد.
رابعاً: حق را باید طلب کرد و حق به خودی خود داده نمیشود. (حق گرفتنی است نه دادنی) پس انسانی که مالش را غصب کردهاند باید حق خود را طلب نموده و بستاند زیرا که حق اوست حتی اگر از آن مال بینیاز باشد و رغبتی به آن مال نداشته باشد و این مطلب هیچگونه منافاتی با زهد و ترک دنیا ندارد و هیچگاه در برابر غصب حق، سکوت نباید نمود.
خامساً: انسان حتی اگر در دنیا نیز زاهد بوده و تلاش و کوشش وی برای آخرت باشد در عین حال برای آن که امور زندگانی خود را اصلاح بخشد و آبروی خویش را حفظ کند و صله رحم کند و در راه خدا مالی صرف کند احتیاج به اموال خواهد داشت آیا از نظر تاریخ مسلم نیست که رسول خدا در حالی که زاهدترین مردم بود چگونه از اموال خدیجه در راه تقویت اسلام بهرهمند گردید؟! ادامه دارد
کریم تر از یوسف
سیدبن طاووس (علیه الرحمه) عالم برجسته ی جهان تشیع و قله نشین بلندای معرفت، کسی که در فضیلتش همین بس که در شأن او گفته شده: بسیار به زیارت مولایش امام عصر(عج ) توفیق یافته بود تا آنجا که طنین صدای مبارک آن حضرت(عج ) را می شناخت و اگر در معابر می شنید، می فهمید که ایشان در آن مکان حضور دارند. این سید بزرگوار، فرزند دلبند خود را پند داده و به او سفارش می کند که: پسرم محمد! به هنگام بروز مشکلات و گرفتاریهای ایّام، به آستان مولا و مقتدایت امام زمان(عج ) پناه برده و از او طلب یاری نما. به خصوص در روز دوشنبه یا پنج شنبه حاجات و نیازهای خود را بر مولایت عرضه نما به این ترتیب که ابتدا سلام کرده و زیارت «سلام الله الکامل التام»(رجوع شود به مفاتیح الجنان) را بخوان، سپس با نهایت خضوع و فروتنی بگو: « یا ایها العزیز مسّنا و اهلنا الضّرّ و جئنا ببضاعة مزجاة فاوف لنا الکیل و تصدّق علینا ان الله یجزی المتصدقین،تالله لقد آثرک الله علینا و ان کنّا لخاطئین، یا مولینا استغفرلنا ذنوبنا انّا کنّا خاطئین». و در ادامه بگو ای سید و مولای من آن برادران یوسف بودند که پس از آن همه جنایات که در حق پدر و برادر خویش مرتکب شدند ، مورد رحمت و بخشش آنان قرار گرفتند. پس ما نیز اگر که در نزد خدا و رسول و پدران بزرگوارت رو سپید و پسندیده نیستیم، لیکن تو ای سرور ما! پس بزرگتری از یوسف که برادران خود را بخشید و مورد محبت قرار داد و سزاورتری از او برای کرم نمودن و بخشیدن ما. و از اینگونه جملات بسیار بگو و به هر کلامی که خداوند بر دلت می افکند و بر زبانت جاری می سازد، صاحب خود را مورد خطاب قرار بده و التماس نما و حاجت خود را بخواه. ...و همانا که آن حضرت(عج ) به تو پاسخ خواهند داد. (ترجمه کشف المهجة، ص ۲۳۰، نقل به مضمون) اکنون در این عصر و زمان ما نیز به آن سید بزرگوار اقتدا نموده و با همان روشی که از وی آموخته ایم امام زمانمان را مورد خطاب قرار می دهیم که: ای مولای ما! مگر نه آنکه تو کریمی هستی از خاندان کرم، هم آنانی که خوانْ سالار خوانِ کرم الهی بوده و خداوند سفره عطای خویش را بواسطه ایشان از ازل تا ابد گشوده است و مگر نه آنکه تو پرورده ی آن دامانی که «یطعمون الطعام علی حبّه مسکینا و یتیما و اسیرا» همانانی که سفره ی اطعام گشودند بر مسکین تهی دست و بر یتیم بی کس و بر اسیر؛ آری اسیر و این اسیر کیست؟ مگر نه اینکه او دشمنی است که زره پوشیده، مرکب زین نموده، به نبرد شما آمده و و بر رویتان شمشیر کشیده است و در نبرد با شما اسیر گشته و اکنون نیز همچنان بر عناد خود باقی مانده و پای فشرده! چه اگر جز این می بود از بند رها شده و اکنون دیگر اسیر نبود. پس نه توبه کرده و نه دست از دشمنی با شما شسته. و چه بسا اگر دوباره فرصتی و شمشیری به کف آرد، شمشیر را از خون پاکتان سیراب سازد. اکنون این اسیر بر در سرای معرفت، دق الباب نموده و سر سفره فضل و احسان این خاندان میهمان گشته و عطایی سرشار -آنگونه که در خور کریمان است- باز گرفته و خرسند و حاجت یافته بازگشته. و اینک ما مسکینی هستیم که دست هایمان تهی مانده و یتیمی که از پدر بزرگوار و سرپرست محبوب خود دور افتاده. اما اسیر؟! نه! هرگز نه دشمنی با شما در خیالمان گذشته است و نه با دشمنانتان دَمخور بوده ایم. و نه جز مهر و محبت شما مأوی داشته ایم. پس ای کریم تر از یوسف! در این ساعت و همه ی ساعات، بر ما و بر همه ی شیعیان، تصدّق فرما و پیمانه ی کرم سرشار کن که: انّ الله یجزی المتصدّقین.
پایان مطلب دوست داشتن دکتر شریعتی
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي هاي روح که زيبائي هاي محسوس را به گونه اي ديگر ميبيند. عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت عشق با دوري و نزديکي در نوسان است، اگر دوري به طول بينجامد ضعيف ميشود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد. و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و «ديدار و پرهيز»، زنده و نيرومند ميماند. اما دوست داشتن با اين حالت نا آشناست . دنيايش دنياي ديگريست. عشق جوششي يکجانبه است، به معشوق نمي انديشد که کيست، يک خود جوشي ذاتي است، و از اين رو هميشه اشتباه ميکند. در انتخاب به سختي ميلغزد و يا همواره يکجانبه ميماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ ، عشقي جرقه ميزند و چون در تاريکي است و يکديگر را نميبينند ، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائي آن چهره يکديگر را ميتوانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشقعاشق و معشوق که در چهره هم مينگرند ، احساس ميکنند هم را نميشناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق – که درد کوچکي نيست – فراوان است. اما دوست داشتن در روشنائي ريشه ميبندد و در زير نور سبز ميشود و رشد ميکند و از اين روست که همواره پس از آشنائي پديد ميايد . و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يکديگر ميخوانند، و پس از «آشنا شدن» است که «خودماني» ميشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن کنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است که به سادگي از زير دست احساس و فهم ميگريزد - و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس ميشود و از اين منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم ميبينند که به پهندشت بيکرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لک دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاک و صميمي (( ايمان)) در برابرشان باز ميشود و نسيمي نرم و لطيف - همچون روح يک معبد متروک که در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا به لرزه در مياورد – هر لحظه پيام الهان هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز وجانبخش بوستانهاي ديگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي ايندو ميزند عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني «فهميدن» و «انديشيدن» نيست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نو ت عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق ميکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست ، و چون خود به بدي خود آگاه است ، آنرا در ديگري که ميبيند ؛ از او بيزار ميشود و کينه برميگيرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و ميخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدميست و چون خود به قداست ماورائي خود بيناست ، آنرا در ديگري که ميبيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که «هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند» که حسد شاخصه عشق است چه، عشق معشوق را طعمه خويش ميبيند و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش بربايد و اگر ربود، با هردو دشمني ميورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است، يک ابديت بي مرز است، از جنس اين عالم نيست. عشق ريسمان طبيعي است و سرکشان را به بند خويش در مياورد تا آنچه آنان، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ ميستاند، به حيله عشق، بر جاي نهند، که عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقي است که انسان، دور از چشم طبيعت، خود ميافريند، خود بدان ميرسد، خود آنرا «انتخاب» ميکند. عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج. عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح . عشق يک «اغفال» بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي – که طبيعت سخت آنرا دوست ميدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده . عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن يک حريص گرسنه است و دوست داشتن «همزباني در سرزمين بيگانه يافتن» است.
دوست داشتن از عشق برتر است
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق يک جور جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي، اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارددوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد
عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست
عشق در هر رنگي و سطحي، با زيبائي محسوس، در نهان يا آشکار، رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" ميگويد : «شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه کنيد» ادامه دارد.
دكتر علي شريعتي
دیروز شیطان را دیدم
ديروز شيطان را ديدم در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص، دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد. و در ازايش چيزي ميداد بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند. و بعضي پارهاي از روحشان را بعضيها ايمانشان را ميدادند. و بعضي آزادگيشان را شيطان ميخنديد. و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم. انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم، فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني. تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد بگذار يك بار هم او فريب بخورد به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم، نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشكهايم كه تمام شد، بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
سياوش كسرايي

بود در كشور افسانه كسي
شهره در «نه» گفتن
نام مي خواهي؟ - نه
كام مي جويي؟ - نه
تو نمي خواهي يك تاج طلا بر سر؟ - نه
تو نمي خواهي از سيم قبا در بر؟ - نه
مذهب ما را مي داني؟ - نه
خط ما را مي خواني آيا؟ - نه
...
نه، به هر بانگ كه برپا مي شد
نه، به هر سر كه فرو مي آمد
نه، به هر جام كه بالا مي رفت
نه، به هر سكه كه رايج مي گشت
روزي آئينه به دستش دادند
- مي شناسي او را؟
- آه آري خود اوست
مي شناسم او را
گفته شد : ديوانه است
سنگسارش كردند.
سياوش كسرايي
عاشقی
عاشقي به در خانة يارش رفت و در زد گفت اكنون چون مني اي من درآ نيست گنجايي دو من را در سرا داستاني از مثنوي
مطلب پا یانی حماسه حسينی
اگر اسير بگيرند بايد به آنها نان بدهند، فقط مال غرب است
بهرحال من جرات نمي كنم بگويم جنايتي مثل جنايت كربلا در دنيا وجود نداشته است، ولي ميتوانم بگويم در مشرق زمين وجود نداشته است
.اما آيا عاشورا فقط رثاء و مصيبت است؟
آيا كربلا فقط كشتن پير و جوان و شيرخوار، آب ندادن به يك انسان، زنداني كردن و شلاق زدن زن و بچه و جنايتها و پستي هاي فراوان است؟
اگر عاشورا فقط همين باشد كه امام حسين
(ع) بيچاره و مظلوم است و يزيد قهرمان اصلي است! در اينصورت گريه و عزاداري ما بايد براي جنايتهاي ديگر جهان هم باشد.اما اين تاريخچه يك صفحه ديگر هم دارد كه در آن صفحه قهرمان يزيدبن معاويه نيست، بلكه در آنجا قهرمان حسين
(ع) است. آن صفحه حماسه است، افتخار و نورانيت است. آن صفحه را كه مي بينيم، مي گوييم بشريت حق دارد كه به خودش ببالد.فرشتگاني كه به خلق انسان اعتراض كردند تنها صفحه جنايت و سياه را ديدند، اما انسان با آن صفحه نوراني به بشريت خود افتخار مي كند
.چرا همواره از سياهي هاي كربلا ميگوييم؟
اگر همه شعارهاي ما از صفحه تاريك عاشورا گرفته ميشود، در حقيقت ما جفاكاران اصلي به حركت امام حسين
(ع) هستيم.امام حسين را شهيد كردند و سعي كردند كه او و پيامش را در كربلا دفن كنند
. اما حسين كه فقط تن نيست، بلكه مكتب است و بعد از مرگش زنده تر مي شود.اينكه گفته اند رثاء حسين بن علي همواره بايد زنده باشد، حقيقتي است كه خود پيامبر و ائمه اطهار توصيه كردند
اگر ما صفحه نوراني تاريخ حسيني را خوانديم، آن وقت از جنبه رثايياش مي توانيم استفاده كنيم
. اما در رثاي يك قهرمان، اول بايد قهرمان بودنش براي همه مشخص شود و بعد در رثاي قهرمان بگريند. وگرنه رثاي يك آدم نفله شدهي بيچاره بي دست و پاي مظلوم كه ديگر گريه ندارد. و گريه ملتي براي او معني ندارد. در رثاي قهرمان بايد گريست. براي اينكه احساسات قهرماني پيدا كنند. براي اينكه پرتوي از روح قهرمان در روحشان پيدا شود و آنها هم غيرت پيدا كنند، عدالتخواه شوند، با ظلم و ظالم نبرد كنند. آنها هم آزاديخواه باشند و براي آزادي احترام قائل شوند. آنها هم بفهمند عزت نفس چيست، شرف و انسانيت يعني چه، كرامت يعني چه؟. وگرنه بيهوده است. خيال مي كنيم حسين بن علي در آن دنيا منتظر است كه مردم برايش دلسوزي كنند يا _ العياذبالله _ حضرت زهرا (س) بعد از هزار و سيصد سال، آنهم در جوار رحمت الهي منتظر است كه چهار تا آدم فكسني براي او گريه كنند تا تسلي خاطر پيدا كند!گريه و عزاداري براي آنها براي پرورش خود ما و جامعه ما و پيدا شدن صفتهاي خوب امام حسين
(ع) در ماست.اما چرا اين يادآوري بايد در قالب رثاء باشد، نه جشن و سرور؟
حركت سيدالشهدا براي خودش موفقيت است
. او به وظيفه خود عمل كرده و رضايت الهي را كسب كرده است. او افتخار مي كند كه چنين روزي داشته است. او به مانند عاشقي است كه معشوق خود برسد. اما اين رثاء و گريه آميخته با روح الهي انسان و براي صيقل احساسات انساني و اسلامي است. گريه حقيقي و در جهت الهي اثرات بسياري در جهت صيقل دادن دل انسان دارد كه خنده و سرور آن را دارا نمي باشد.از سوي ديگر اين حادثه مظهر انحطاط در يك جامعه اسلامي است
. چگونه مي شود كه در كمتر از نيم قرن، ملت يك پيامبر با خاندان و عزيزان اون چنين مي كنند؟ لذا بايد دائما عظمت و بزرگي اين مصيبت يادآوري شود تا دوباره جامعه آنگونه نشود.مرتضي مطهري (كتاب حماسه حسيني)

حادثه عاشورا و تاريخچه كربلا دو صفحه دارد. يك صفحه سفيد و نوراني، و يك صفحه تاريك، سياه و ظلماني. كه هر دو صفحه اش يا بي نظير است يا كم نظير.
اما صفحه سياه و تاريكش از آن نظر سياه و تاريك است كه در آن فقط جنايت بي نظير و يا كم مي بينيم.
البته جرات نمي كنم كه بگويم حادثه كربلا از نظر زيادي جنايت نظير ندارد، چون توجه من يكي به جنگهاي صليبي و جنايتهايي است كه مسيحيها در آن مرتكب شدند و يكي هم به جنايتهايي است كه همين اروپاييها در اندلس اسلامي مرتكب شدند كه آن هم عجيب است. آنها به صدهزار زن و مرد و بچه اجازه دادند كه هرجا ميخواهند بروند. بعد كه اينها راه افتادند، پشيمان شدند و شايد هم از اول حقه زدند كه اجازه حركت دادند. به هرحال تمام اين صدهزار نفر را كشتند و سر بريدند.
شرقي هرگز از نظر جنايت به غرب نميرسد. شما اگر در تمام تاريخ مشرق زمين بگرديد، دو جنايت را حتي در دستگاه اموي پيدا نميكنيد، يكي «آتش زدن زنده زنده» و ديگر «قتل عام كردن زنان». ولي در تاريخ مغرب زمين اين دو نوع جنايت فراوان ديده ميشود. زن كشتن در تاريخ مغرب زمين يك امر شايعي است. هنوز هم باور نكنيد كه اينها روح انساني داشته باشند. آنچه در ويتنام صورت ميگيرد ادامه روحيه جنگهاي صليبي و جنگهاي اندلس آنهاست. اين كار كه چند صد هزار نفر را زنده زنده در كوره آتش بگذارند ــ ولو اين افراد جاني هم باشند ــ كار مشرق زميني نيست و از عهده مشرق زميني چنين جنايتي بر نميآيد. اين كار فقط از عهده مغرب زميني قرن بيستم بر ميآيد. اين جنايت كه در صحراي سينا ده ها هزار سرباز را آب و نان ندهند تا از گرسنگي بميرند براي اينكه اگر اسير بگيرند بايد به آنها نان بدهند، فقط مال غرب است. شرقي اين جور جنايت نميكند. ادامه دارد
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه میکنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پروردهی کنار رسول خدا حسین
کشتی شکست خوردهی طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده میدان کربلا
گر چشم روزگار به رو زار میگریست
خون میگذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و میمکند
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق میرسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمهی سلطان کربلا
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون بیستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعلهی برق خرمن گردون دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیمابوار گوی زمین بیسکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی
آن انتقام گر نفتادی بروز حشر
با این عمل معاملهی دهر چون شدی
آل نبی چو دست تظلم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند
برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسلهی انبیا زدند
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند
آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
بس آتشی ز اخگر الماس ریزهها
افروختند و در حسن مجتبی زدند
وانگه سرادقی که ملک مجرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشهی ستیزه در آن دشت کوفیان
بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
بر حلق تشنهی خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان گشوده مو
فریاد بر در حرم کبریا زدند
روحالامین نهاده به زانو سر حجاب
تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب
مطلب پایانی مذهب شیعه چرا جعفری نامیده شده است
دوره امامت حضرت كه از سال 114 هجرى آغاز شده تا سال 148 هجرى ادامه يافت. (1) يكى از شرايط بحرانى تاريخى در اسلام بود زيرا كه بنيان حكومتى يكصدساله فرو ريخته بود و بنيان حكومت پانصد سالهاى پىريزى مىشد و همت اصلى سران حكومت تازه، كوبيدن مخالفان بود. مثلا توجه كنيد كه از سال 132 كه رسما حكومت عباسيان آغاز شد تا سال137 هجرى سردمداران آن از هيبت و عظمت يكى از بزرگترين سرداران خود يعنى ابومسلم خراسانى هراس داشتند و تا او را با حيله و فريب نكشتند (2) احساس آرامش نكردند و امام صادق عليه السلام با توجه به اين فضا، پايههاى فكرى نظام تشيع يا طرح جايگزين را بنا نهاد. امويان با توجه به سابقه ناشايست خود در ميان امت اسلامى جدىترين رقيب خويش را بنىهاشم و علويان مىدانستند و براى بىمقدار نشان دادن رقيب به هر حربهاى متوسل مىشدند. از جمله به ساختن احاديث و رواياتى دست يازيدند تا حسن سابقه بنىهاشم و علويان را كه به ويژه در سايه فداكارىهاى حضرت علىعليه السلام به اعتبارى فوق تصور دست يافته بودند بيالايند. سال ها پيش از امامت حضرت صادق عليه السلام تقريبا يكصد و سيزده سال پيش، جد ايشان پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در روزى گرم و سوزان و به هنگام بازگشت از آخرين حج خود در غدير خم جانشينى خويش را به فرمان خداى به امام على عليه السلام واگذار كرد و بر اساس منابع شيعى و بعضى از منابع اهل سنت از مردم در اين باره بيعت گرفت. (3) اما صلاحديد پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله به دلايلى مورد پذيرش بعضى از صحابه قرار نگرفت و با رحلت حضرت، خلافت در سقيفه بنىساعده مسيرى تازه يافت. چند تن از صحابيان مهاجر در برابر انصار كه خود دچار دو دستگى شده بودند با استناد به حق خويشاوندى با پيامبر صلي الله عليه و آله خلافت را حق خود دانستند (4) نه حق انصار. و با آن كه امام على عليه السلام خويشاوندى روشنترى با پيامبر صلي الله عليه و آله داشت به اين بهانه كه عرب نمى تواند امتيازات بيش از اندازهاى را براى بنىهاشم بپذيرد و قبلا نبوت به بنىهاشم رسيده بود و اينك خلافت بايد به ديگر تيرههاى قريش برسد خود را شايسته خلافت ديدند. (5) از پس اين تدبير، مسير قدرت سياسى درامت اسلامى دگرگون شد و به تدريج هر چه بر سال ها افزوده مىشد اين دگرگونى نيز بيشتر خود را نشان مىداد به گونهاى كه در سال 35 قمرى كه اندكى از انحرافات خود را نشان داده بود و امت اسلامى به چشم خويش بعضىاز آن را مىديد شورشى رخ داد كه خليفه سوم در طى آن كشته شد. (6) همچنين انتصاب يزيد به جانشينى نيز پيامدهاى جدى به همراه داشت و معاويه فقط با زور و شمشير و تهديد توانست براى بيعت يزيد بگيرد. با وجود شخصيتهاى مطرحى چون امام حسين عليه السلام در ميان امت اسلامى معاويه پسرش يزيد را به مدارا با ايشان ترغيب كرد. به گواهى جنگ هاى سه گانهاى كه امام على عليه السلام با ناكثين، قاسطين و مارقين انجام داد (7) ، مىتوان پذيرفت كه جامعه اسلامى دچار بحرانى عميق شده بود؛ بحرانى كه در تبديل خلافت به ملوكيت خود را نشان داد و خاندان بنىاميه كه بيش از اين در ميان مسلمانان جايگاهى نداشتند و طلقاى(آزادشدگان) پيامبر صلي الله عليه و آله در فتح مكه بودند، (8) با موقعيت سنجى سياسى به اقتدار رسيدند و حكومتى 90ساله را بنيان نهادند. سياست عربگرايى امويان موجب شد تا مخالفتهايى با آنان در جهان اسلام رخ دهد و تحليل گران يكى ازعلل سقوط اين سلسله را همين سياست مىدانند. (9) امويان با توجه به سابقه ناشايست خود در ميان امت اسلامى جدىترين رقيب خويش را بنىهاشم و علويان مىدانستند و براى بىمقدار نشان دادن رقيب به هر حربهاى متوسل مىشدند. از جمله به ساختن احاديث و رواياتى دست يازيدند تا حسن سابقه بنىهاشم و علويان را كه به ويژه در سايه فداكارىهاى حضرت علىعليه السلام به اعتبارى فوق تصور دست يافته بودند بيالايند. جاعلان حديث نخست به جعل رواياتى در مذمت حضرت على عليه السلام پرداختند. (10) و در مرحله دوم از اختلاف ميان خلفا و امام علىعليه السلام هر آنچه نيكى و سجاياى اخلاقى بود به رقيبان آن حضرت نسبت دادند و در برابر هر فضيلتى كه براى امام وجود داشت احاديثى را درباره فضيلتى مشابه براى رقيبان نيز جعل كردند (11) تا آنچه امام علىعليه السلام بدانها ممتاز بود عادى جلوه كند و در نهايت همانند يكى از اصحاب پيامبر تلقى شود نه بالاتر و در مقام خلافت هم خليفهاى چونان ديگران معرفى شود كه حتى به سياستهاى زيركانه روزگار نيز كه عبارت از حيله و مكر و فريب باشد آگاه نيست. (12) شايد يكى از علل واقعى مخالفت امام صادق عليه السلام با قيام زيد بن على بن الحسين عليه السلام براساس رواياتى كه مخالفت حضرت را نشان مىدهد، پيش از هر چيزى فضاى نامناسب آن بود كه اتفاقا بسيار مورد سوء استفاده عباسيان قرار گرفت، به گونهاى كه مزار پسرش يحيى در خراسان كه قبلا از سوى ابراهيم امام به عنوان منطقه نفوذ تبليغاتى مطرح شده بود و احتمالا تشويق او به قيام و خونخواهى پدر از سوى داعيان عباسى احتمالى است كه نمىتوان به سادگى از آن گذشت. زيرا شهادت يحيى در خراسان به سال126 هجرى در شورش عباسيان و سقوط امويان در خراسان مهم ارزيابى شده است. امويان به اين نيز اكتفا نكردند و فرمان سب امام علىعليه السلام را بر منابر و در خطبهها و پس از هر نماز اعلام كردند (13) كه تا پايان حكومت آنها به جز مقطع كوتاه خلافت عمربن عبدالعزيز (14) (99 تا101 هجرى) باقى بود. شايان توجه است كه پرداختن به موضوعاتى چون ايمان ابوطالب، پدر حضرت علىعليه السلام در هنگام مرگ كه همواره يكى از نقاط اختلاف ميان شيعه و سنى بوده است و طرفين در اين باره كتابهايى نوشتهاند. (15) با توجه به كفر ابوسفيان كه تا حمله مسلمانان به مكه و ايمان اجبارى او، حمله به ابوطالب و طرح ايمان او با همين انگيزه بود و به گفته يكى از محققان، اگر ابوطالب، پدر حضرت علىعليه السلام نبود هرگز مورد تهاجم قرار نمىگرفت. (16) علاوه براين در عرصه اجتماعى، صلح اجبارى امام حسن عليه السلام (18) بسياري از علويان را ظاهرا از صحنه سياسى جامعه حذف كرد. هر چند امام با زيركى موادى را در صلح نامه گنجانده بود كه فقط از آن طريق مىشد ماهيت بسيار متظاهر معاويه را به جامعه نشان دهد. موادى چون عدم اذيت و آزار شيعيان على و عدم تعيين جانشين از سوى معاويه دو ماده مهم اين قطعنامه بودند كه با زير پا گذاشته شدن از سوى معاويه چهره واقعى او را نشان دادند. هنگامى كه حجربن عدى يكى از شيعيان امام علىعليه السلام توسط ماموران معاويه به شهادت رسيد موجى از مخالفت با سياستهاى معاويه به وجود آمد كه از آن ميان مىتوان پاسخ تند امام حسين عليه السلام به نامه معاويه اشاره كرد. (19) همچنين انتصاب يزيد به جانشينى نيز پيامدهاى جدى به همراه داشت و معاويه فقط با زور و شمشير و تهديد توانست براى بيعت يزيد بگيرد. (20) با وجود شخصيتهاى مطرحى چون امام حسين عليه السلام در ميان امت اسلامى معاويه پسرش يزيد را به مدارا با ايشان ترغيب كرد. (21) تا اين زمان كه سال 60 هجرى بود به نظر مىرسيد انديشه امامت شيعى در محاق قرار گرفته بود اينك امام حسين عليه السلام در شرايطى متفاوت قرار داشت كه از يك سو همراه پيروزىهاى مسلمانان در خارج از شبه جزيره عربستان و آوازه داخلى آن بود (22) و از سوى ديگر يزيد بن معاويه خليفه تازه، شخصيت اجتماعى مورد قبولى نداشت و بسيارى از مسلمانان و صحابه و تابعين او را به ديانت نمىپذيرفتند. كسى چون ابوايوب انصارى كه خود را موظف به شركت درهمه نبردهاى مسلمانان با كفار مىدانست يكبار با شنيدن امارت و فرماندهى يزيد از شركت در نبرد سرباز زده بود. (23) امام حسين عليه السلام با درك صحيح اين موقعيت در شرايطى كه به نظر مىرسيد خلافت در دست امويان به سلطنت تبديل شده و آنان از هر وسيلهاى از جمله دين براى نشان دادن مشروعيت خود سودى بردند امام با مشروعيت ذاتى خود به عنوان نواده بنيانگذار دين اسلام مىتوانست روياروى مشروعيت خود ساخته امويان بايستد و با سخن و نهضت خود به اصلاح امت بپرازد. همان كه هدف امام عليه السلام بود. (24) ايشان مىتوانست نسب خويش به پيامبر صلي الله عليه و آله را به مردم يادآور سازد و بدان استناد جويد چنانكه در هنگام درخواست بيعت يزيد فرمود: «مثلى لايبايع مثله» همچو منى (با اين شرافت نسبى) با چون اويى بيعت نخواهد كرد. (25) مهمترين بازتاب قيام و شهادت امام حسين عليه السلام از بين بردن باقى مانده آبروى اجتماعى و جايگاه دينى امويان در ميان مردم بود. امام نشان داد كه امويان چگونه پسر دختر پيامبر صلي الله عليه و آله را كه آن همه حديث از رسول خدا صلي الله عليه و آله در فضيلت او رسيده بود به قتل رسانند. (26) امام نهى بزرگي را گفت و ماهيت نفاق بنياد امويان را برملا كرد كه چگونه به تنها چيزى كه نمىانديشند دين الهى است. و حاضرند احكام مسلم اسلامى را به خاطر حفظ قدرت زير پا بگذارند. شرح رفتارى كه سپاهيان اموى با خاندان امام حسين عليه السلام كردند اين مهم را به نمايش گذاشت. (27) و اين چهره پنهان شده در سركوب خونين و هتك حرمت از مردم فضاحت با تخريب خانه خدا تكميل گرديد. (29) تاثير قيام امام حسين عليه السلام بدون ترديد آن قدر سريع بود كه با مرگ زودهنگام يزيد در سال 64 هجرى پسرش معاويه دوم تنها چهل روز حكومت كرد و درخطبهاى اعلام نمود كه پدر و جد او غاصب خلافت بودند و خود استعفا كرد. (30) اما اين تازه آغاز كار بود. جامعه اسلامى به تدريج متوجه ظلم و ستم بنىاميه مىشد و شورشها دوباره به راه افتادند. شورشهاى توابين در سال 6665 هجرى به خونخواهى امام حسين عليه السلام (31) ، مختار ثقفى در67 هجرى و پيروزى او و قصاص قاتلان امام حسين عليه السلام و يارانش (32) و نيز شورشهاى دو باند خوارج در نقاط گوناگون جهان اسلام معادله (33) را به نفع بنىهاشم تغيير داد. در واپسين سال نخستين سده اسلامى خليفه نجيب اموى عمربنعبدالعزيز براى نخستين بار دستور داد تا سب امام علىعليه السلام بر منابر و در خطبهها حذف شود و فدك دوباره به بنىهاشم و علويان بازگردانده شود. (34) اما به نظر مىرسيد نهالى كه امام حسين عليه السلام با خون خود آبيارى كرده بود اينك به ثمر نشسته و زمان بهره بردارى از آن فرامىرسيد. اينك به اختصار وضعيت بنىهاشم را پس از شهادت امام حسين عليه السلام پىمىگيريم: نخستين جرقههاى اختلاف در ميان بنىهاشم احتمالا پس از شهادت امام حسين عليه السلام رخ داد. آن هنگام كه گروهى مشهور به كيسانيه معتقد به امامت محمد حنفيه شدند كه از نظر سنى از امام سجادعليه السلام بزرگتربود و به عنوان عالمى علوى مورد احترام مردم، (35) مختار در شورش خود معتقد بود كه به اجازه او قيام كرده است. محمد (36) حنفيه در سال 81 هجرى درگذشت. (37) و گروهى به سراغ پسرش ابوهاشم رفتند و امامت او را معتقد شدند كه تا سال99 هجرى زنده بود و در اينسال به هنگام مرگ بنابر روايت جعلى بعدى توسط بنىعباس ابوهاشم كه فرزندى نداشت امامت را به محمدبن على بن عبدالله بن عباس واگذار كرد. (38) و امامت اينگونه از علويان به عباسيان منتقل شد. همزمان با گسترش دعوت عباسيان كه شعار خود را «الرضاء من آل محمد» قرار داده و به دستور ابراهيم امام از افشاى نام واقعى امام و رهبر پرهيز مىكردند. (39) واژه آل محمد كه عنوان ويژه تيره علوى بود به كار عباسيان آمد. تقسيم بندى ابراهيم امام از وضعيت شهرها نشان از آمادگى ايرانيان براى قيام دارد و نيزعلاقه آنان به اهلبيت عليهم السلام (40) يك حركت موازى از سوى بنىعباس مردم را فريفته بود چنانكه بعضى از بزرگان همراه اين نهضت مانند ابوسلمه خلال كه به اين فريب پى برده بود به جرم هوادارى از خلافت علويان اعلام شد. (41) جد او امام حسين عليه السلام با قيام خونين خود دل هاى بسيارى از مسلمانان را در گوشه و كنار جهان اسلام متوجه اهلبيت پيامبرصلي الله عليه و آله كرده بود و در زمان امام صادق عليه السلام حكومتى روى كار آمده بود كه از شعار«الرضا من آل محمد(ص(» استفاده و سپس آل محمد واقعى را كنار زده بود و مردم نيز پذيرفته بودند. اين همه دگرگونى و تلون در جامعه اسلامى معلول چه عواملى مىتوانست باشد؟ شايد يكى از علل واقعى مخالفت امام صادق عليه السلام با قيام زيد بن على بن الحسين عليه السلام براساس رواياتى كه مخالفت حضرت را نشان مىدهد، (42) پيش از هر چيزى فضاى نامناسب آن بود كه اتفاقا بسيار مورد سوء استفاده عباسيان قرار گرفت، به گونهاى كه مزار پسرش يحيى در خراسان كه قبلا از سوى ابراهيم امام به عنوان منطقه نفوذ تبليغاتى مطرح شده بود و احتمالا تشويق او به قيام و خونخواهى پدر از سوى داعيان عباسى احتمالى است كه نمىتوان به سادگى از آن گذشت. زيرا شهادت يحيى در خراسان به سال126 هجرى در شورش عباسيان و سقوط امويان در خراسان مهم ارزيابى شده است. (43) روى كار آمدن عباسيان امت اسلامى را در تحولى تازه قرار داد و بنيان حكومتى 90 ساله را فرو ريخت و حكومتى پانصد ساله را به قدرت رساند. اما آنچه مهم است نقش موازى عباسيان بود كه در شرايط ويژه تاريخى با يك سوء استفاده بزرگ به قدرت رسيدند. بسيار طبيعى بود كه منتظر يك حركت نسنجيده در عرصه سياسى از سوى نماينده مهم و بزرگ علويان باشند. چنانكه در ماجراى قيام محمد نفس زكيه در سال 145 رخ داد و منصور بهره بردارى بزرگ از آن به نفع عباسيان انجام داد. (44) امام صادق عليه السلام كه به دقت همه اين تحولات اجتماعى را زير نظر داشت فضاى سياست را هرگز آماده يك قيام علنى سياسى نديد. آنچه كه جامعه اسلامى از آن رنج مىبرد زير ساخت فكرى بود والا ايشان به هيچ وجه كمتر از شخصيتى چون ابومسلم نبود اين را از نامه تاريخى ابومسلم به امام كه ايشان بدون خواندن آن را به آتش سپرده بودند، مىتوان فهميد. پرسش بزرگ مطرح اين بود: چه بايد كرد؟ جد او امام حسين عليه السلام با قيام خونين خود دل هاى بسيارى از مسلمانان را در گوشه و كنار جهان اسلام متوجه اهلبيت پيامبرصلي الله عليه و آله كرده بود و در زمان امام صادق عليه السلام حكومتى روى كار آمده بود كه از شعار«الرضا من آل محمد(ص(» استفاده و سپس آل محمد واقعى را كنار زده بود و مردم نيز پذيرفته بودند. اين همه دگرگونى و تلون در جامعه اسلامى معلول چه عواملى مىتوانست باشد؟ دراين فضاى تيره كه مذاهب اهلسنت در حال شكلگيرى بودند چه چيزى مىتوانست شيعه را پايدار سازد؟ آنچه كه به درون فرهنگ مردم راه يابد و تفسير آنها را از رابطه خود با خدا و جامعه اسلامى دگرگون سازد. پس در حقيقت گام دوم در بنيانگذارى يك مكتب را حضرت صادق عليه السلام برداشت. گويا مردمى كه از پس قيام امام حسين عليه السلام دلداده اين خاندان شده بودند به سراغ آنها آمده و مىپرسيدند كه اگر نه امويان و نه عباسيان شما چه مىگوييد؟ و چه تفسيرى از اسلام داريد؟ و به عبارت روشنتر طرح جايگزين شما چيست؟ نشان دادن يك تفسير جامع از خدا، رابطه مردم با او و انسان مورد نظر اسلام در آن زمان مهمترين دغدغههاى حضرت امام جعفر صادق عليه السلام بوده است اعتقادات عقلانى، اخلاق بايسته و دستورالعملهاى فردى و اجتماعى(فقه) مهمترين حوزه هايى بود كه امام صادق عليه السلام در آنها به طرح و انديشه دينى پرداختند و چون چنين شد، تشيع داراى شناسنامه رسمى گرديد و مذهب ما به نام ايشان مزين شد. پىنوشت ها: 1- بحارالانوار، ج47، ص6. 2- تاريخ طبرى، ج6، ص123، منشورات مكتبه اورميه. 3- الغدير،امينى، ج 1، ص 152 تا 158، چاپ دارالكتب العربى لبنان. 4- تاريخ طبرى، ج 2، ص 455. 5- تاريخ خلفا، رسول جعفريان، ص 30. 6- تاريخ طبرى، ج3، ص399. 7- همان، ج3، ص. 8- همان، ج 2، ص 520/ ج3، ص 1 تا 10. 9- تاريخ تحليلى اسلام، شهيدى، چاپ نشر دانشگاهى سال 1374، ص200. 10- تاريخ سياسى اسلام، رسول جعفريان، ص 90 و89. 11- همان، ص 92 و 91. 12- نهج البلاغه، خطبه 118. 13- بحارالانوار، ج 44، ص 125. 14- شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج 4، ص56. 15- مانند كتاب ايمان ابوطالب شيخ مفيد كه علامه امينى در مقدمهالغدير، ج 1، ص23 و 24 در اين باره سخنانى دارد. 16- همان، ج 1 تا 10 در صفحه 48 فهرست موضوعى الغدير، آدرس مفصل همه موارد آمده است . 17- الاغانى، اصفهانى، ج16، ص2667. 18 تاريخ طبرى، ج 4، ص 30، حوادث سال 40 هجرى/ ارشاد شيخ مفيد، ص 170. 19- انساب الاشراف، بلاذرى، ج 2، ص 744، حديث303. 20 الامامه والسياسه، ابن قتيبه، ج 1، ص 175/ ابن اعثم،الفتوح، ج 4، ص 226- 225. 21- تاريخ سياسى اسلام، ص127. 22- تاريخ طبرى، ج 4، حوادث سالهاى 50 تا 60 هجرى. 23- طبقات، ابن سعد، ج3، ص 485، چاپ دارصادر بيروت. 24- حماسه حسينى، شهيد مطهرى، ج3، ص 380، انتشارات صدرا. 25- تاريخ سياسى اسلام، ج 2، ص26/ تاريخ طبرى، ج 4، ص 257- 301. 27- همان، ص 368-370. 28- همان، ص383. 29- همان، ص426. 30- همان، ص487. 31- همان، ص579. 32- كامل ابن اثير، ج 2، ص 225/ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 305. 33- تاريخ سياسى اسلام، ص 260. 34- الفتوح، ج6، ص 95/ انساب الاشراف، ج 5، ص 221. 35- تاريخ سياسى اسلام، ص 266-265. 36- تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 250 – 248/ انساب الاشراف، ج 4، ص18. 37- تاريخ سياسى و اجتماعى خراسان در زمان حكومت عباسيان،التون، ل، دنيل، ترجمه مسعود رجبنيا، ص 28. 38- همان، ص46. 39- همان، ص 115 و 114. 40- شخصيت و قيام زيد بن على، رضوى اردكانى، ص 489- 504، انتشارات علمى فرهنگى. 41- تاريخ سياسى و اجتماعى خراسان در زمان حكومت عباسيان، ص38. 42- تاريخ طبرى، ج 4، حوادث سال 145. 43- بحارالانوار، ج47، ص 200. 44- تحف العقول، ابن شعبه حرانى،ص 256-260. منبع : ماهنامه كوثر شماره 40، نويسنده : محمد باغس
عرصه تئورىها و ديدگاههاى علمى و فرهنگى در ميان دانشمندان و فرهيختگان همواره عرصه ابقاى بهترين انديشهها بوده است. هر نظريهاى آن هنگام توانسته جايگزين نظريه پيشين شود كه محتوايى بهتر از آن را به بشريت هديه كرده باشد و الا مورد استقبال قرار نخواهد گرفت. مكتبهاى فكرى بزرگ نيز همواره بايد داراى چنين ويژگى باشند تا بتوانند در دل بشر جايى باز كنند. نگاهى به دستاورد مكتب اسلام در مقايسه با آنچه جامعه جاهلى عرب بدان دلبسته بود و مبناى رفتار فردى و اجتماعى خود قرار داده بود مىتواند راز موفقيت اسلام را در برابر انديشههاى جاهلانه نشان دهد. پيامبر صلي الله عليه و آله در دعوت خود ضمن پذيرش سنتهاى پسنديده انسانى در ميان اعراب آنگاه كه به نفى ضد ارزشها مىپرداخت طرحهاى جايگزين نيز ارائه مىكرد تا مخاطبان او احساس خلاء نكنند. سال ها پيش از امامت حضرت صادق عليه السلام تقريبا يكصد و سيزده سال پيش، جد ايشان پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در روزى گرم و سوزان و به هنگام بازگشت از آخرين حج خود در غدير خم جانشينى خويش را به فرمان خداى به امام على عليه السلام واگذار كرد و بر اساس منابع شيعى و بعضى از منابع اهل سنت از مردم در اين باره بيعت گرفت. اما صلاحديد پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله به دلايلى مورد پذيرش بعضى از صحابه قرار نگرفت و با رحلت حضرت، خلافت در سقيفه بنىساعده مسيرى تازه يافت. شايد راز بسيارى از شكستهاى فردى و اجتماعى مصلحان در طول تاريخ همين بوده كه طرح جايگزين نداشتهاند به همين نمونه تاريخ معاصر ايران توجه كنيد. حضور روحانيت در مشروطيت و انقلاب اسلامى و اين كه چرا روحانيت در مشروطيت نتوانست تا پايان حضور داشته باشد اما انقلاب اسلامى به رهبرى امام موفق به براندازى يك نظام شد؟ شايد مهمترين نكته در همين طرح جايگزين بوده است. امام خمينى(ره) طرح جايگزين سلطنت را داشت اما روحانيت در مشروطيت به ابعاد اين موضوع آن چنان كه بايسته است نيانديشيده بود و اين سرانجام هر حركت سياسى و فكرى است كه فقط طرح براندازى داشته باشد و نه طرح جايگزين! امام جعفرصادق عليه السلام در مسير تكاملى حركت شيعه گام دوم را برداشته بودند. يعنى پس از آن كه مردم بر اثر مجاهدتهاى امامان پيشين به ناصحيح بودن مذهب رسمى و ديگر انديشههاى منبعث از آن و نيزحركتهاى سياسى مبتنى بر آن در سالهاى گذشته پى بردند آماده بودند تا طرح جايگزين مكتب اهلبيت را دريافت كنند و امام صادق عليه السلام همان بزرگوارى است كه با توجه به يك موقعيت استثنايى تاريخى طرح جايگزين شيعه را به هنگام ارائه كرد و امامان ديگر به شرح و بسط بعضى از ابعاد آن پرداختند.
زندگينامه امام هادي عليه السلام "بهتر از نيكي، نيكوكار است، و زيباتر از زيبايي، گوينده آن است و برتر از علم، حامل آن و بدتر از بدي، عامل آن است وحشتناك تر از وحشت، آورنده آن است." از سخنان گهربار امام هادي عليه السلام امامان و پيشوايان معصوم (ع) انسانهاي كامل و برگزيده اي هستند كه به عنوان الگوهاي رفتاري و مشعلهاي فروزان هدايت جامعه بشري از سوي خدا تعيين شده اند. گفتار و رفتار و خوي و منش آنان ترسيم حيات طيبه انساني و وجودشان تبلور تمامي ارزشهاي الهي است. بدون شك، ارتباط با چنين چهره هايي و پيروي از دستورها و رفتارشان، تنها راه دستيابي به كمال انسانيت و سعادت هر دو جهان است. پيشواي دهم (ع) يکي از پيشتازان دانش و تقوا و كمال است كه وجودش مظهر فضائل اخلاقي و كمالات نفساني و الگوي حق جويان و ستم ستيزان است. امام ابوالحسن علي النقي هادي عليه السلام ملقب به امام "هادي"، دهمين پيشواي شيعيان درنيمه ذيحجه سال 212 هجري در اطراف مدينه در محلي به نام " صريا" متولد گشت. آن حضرت و فرزند گرامي ايشان امام حسن عليهما السلام به عسكريين شهرت يافتند، زيرا خلفاي بني عباس آنها را از سال 233 به سامرا (عسكر) برده و تا آخر عمر پر بركتشان در آنجا، آنها را تحت نظر قرار دادند. امام هادي عليه السلام به لقبهاي ديگري مانند: نقي، عالم، فقيه، امين و طيب شهرت داشت و كنيه مبارك ايشان ابوالحسن است. از آنجا كه كنيه امام موسي كاظم و امام رضا عليهما السلام نيز ابوالحسن بود، لذا براي اجتناب از اشتباه، ابوالحسن اول به امام كاظم عليه السلام، ابوالحسن ثاني به امام رضا عليه السلام و ابوالحسن ثالث به حضرت هادي عليه السلام اختصاص يافته است. پدر بزرگوارش امام جواد (ع) و مادرش بانوي گرامي سمانه است كه بانويي با فضيلت و با تقوا بود. امام هادي (ع) در سن 6 يا 8 سالگي يعني در سال 220 هجري، پس از شهادت امام جواد (ع) به امامت رسيد. مدت 33 ساله امامت امام هادي (ع) با خلفاي معتصم، واثق، توكل، منتصر، مستعن و معتز معاصر بود. عظمت شخصيت امام هادي (ع) به قدري زياد است كه دوست و دشمن را به اعتراف واداشته است. قسمتي از اين اعترافات مبني بر شخصيت آن امام به لحاظ اخلاقي و بخشي ديگر ناشي از ابعاد علمي آن حضرت و شمه اي، نتيجه كراماتي است كه از آن بزرگوار صادر شده است. ابن صباغ مالكي در كتابي موسوم به فصول المهمه خطوط واضحي از سيماي تابناك فضايل و ويژگي هاي اخلاقي امام هادي (ع) قهرمان شكست ناپذير عصر متوكل عباسي را ترسيم مي كند! «فضل و دانش امام دهم شيعيان بر اوج قلل بلند پايه عالم بشريت نقش بسته بود و رشته هاي مشعشع آن بر اختران آسمان سر مي ساييد. نيكي ها و اخلاق پسنديده او را نمي توان در شمار عدد ذكر نمود. اما مي شود به افتخارآميزترين آنها كه موجب حيرت است بسنده كرد. او جميع صفات نيك و مفاخر معنوي را يک جا در وجود داشت. ابعاد وسيع و منبع فياض حكمت و دانش او بر لوح سرشتش ثبت شده و بدين سبب او از ناشايسته ها و آلايش ها به دور و بركنار است.» امام هادي (ع) داراي نفس زكيه و عزمي راسخ و همتي عالي بود كه هرگز احدي از مردم را نمي توان در مقايسه با او همتا و همسان دانست. ابن شهر آشوب از رجال حديث نقل مي كند كه او نيك سرشت ترين و پاك ترين روش را در ميان جامعه دارا بود، راستگوترين افراد جامعه محسوب مي شد، به هنگام سكوت، شكوه هيبت و تشعشع وقار، چهره او را دربرمي گرفت و چون لب به سخن مي گشود، گزيده و نغز مي گفت به طوري كه شعاع كلامش روح آدميان را سحر مي كرد. در وجود مقدس امام هادي (ع) ويژگي هاي اخلاقي پسنديده مي درخشيد. امامت، كمال و دانش و فضيلت و سرشت و اخلاق نيك از فرازهاي اخلاقي اين امام همام است. خداوند به قدرت بي منتها و دانش وسيع خود، گنجينه هايي از دانش خود را بر خاندان رسالت افاضه و موهبت فرموده و ايشان را به زيور دانش آراسته است، اين گنجينه ها، مجموعه اسرار علوم و معارف است كه خداوند آن را دراختيار امامان شيعه كه راهبران حقيقي بشر هستند، قرار داده است.

